هر صبح قبل از طلوع به خیابان می آمد و اگر شده با خواندن شعر و یا چاق سلامتی بلند بالایی با کسی، زن یا مرد، اظهار وجود میکرد و این نشان از آن داشت که روستا دارد از خواب برمیخیزد و این نخستین نشانه بیداریست، گویا عهدی با خود بسته است که هر روز سرویس و سرنشینانش را بدرقه کند ...اما نه آن روز...و من به این عادت، در را باز کردم تا شاید علت سکوت آن روز را بدانم. باد نرم و ملایمی می وزید و زمین را فوت می کرد. بالا و پایین خیابان را نگاه کردم ، هیچ جنبنده ای که نشانه ای از حیات داشته باشد، ندیدم.که یک سیاهی چسپیده به تیر برق نگاهم را بسوی خود کشید. خودش بود. دایی رضا بود خاموش و بق کرده... - چرا تو لبی آقا رضا ؟
نامفهوم چیزی گفت که نفهمیدم. صورتش پف کرده بود و رنگ به رویش نبود .
-نبینم ناراحت باشی... پس کی بود که می گفت ما که خوشیم گور پدر آدم ناخوش؟!
-ما عزا داریم.
صورتش پر از غم بود
-خدا نکنه باز چی شده؟
- مادرم مرد
غمی دردناک و نفس بر آنچنان چهره اش را پوشانده بود که راه را ، حتی به اشک هم بسته بود. دلم گرفت آنچنان که احساس کردم در میان یک مشت نامریی فشرده می شود، چرا که مادرش یعنی همه کسش ... دستهایش را گرفتم ، می لرزید. گفتم :
"آقا رضا مادرها هر گز نمی میرند. .."
گفت:
" حیف بود"
و رفت...
به دنبالش گفتم:
" خدا مادرت را بیامرزد."
بغض آلود گفت:
"خواهش می کنم."
ساعتی بعد، سر تا پا سیاه بدبال جمعیت تشییع کننده می رفت و با خود می گفت و تکرار می کرد:
" حیف بود..."
نقل از :http://harfonaghl.persianblog.ir/